ميگرن، سرم را مي درداند اما دردي نيست از اين درد
ازين درد دارم كه، درد ميگرنم درد مي كند.
انزجار مغزم، دردهاي كهنه را از درد مي فشارد
از فشردن درد باكي نيست، عفونتش دردي دارد كه كامم را تلخ كرده است.
+ ع.ر.ش |
سردر گم و پريشانم و مستأصل از ديدار من واقعي.
خيلي وقت است كه به درون خود خزيده ام و و نا كامياب ترين لحظاتم
را چون نمايشي مضحك از ديده ام مي گذرانم.
افسوس.........
اي كاش ميتوانستم!
+ ع.ر.ش |
نمي دانم .............
جبر است يا اختيار!
ولي اين را مي دانم به چهار ميخي كشيده شده ام كه سالي يك بار، آن هم به خاطر
غده تيروئيد1 ،خدا گهگاهي مجبور است ميخ ها را بكشد و من را جابجا كند.
1_براي افزايش قد
+ ع.ر.ش |
خستگي تنم برروي شانه هايم آوار شده
است.ونيمه رمق خشك شده در جانم، پاهايم را
هل مي دهد عق ميزنم........................ ديگر خسته نيستم.
+ ع.ر.ش |
آمال و آرزوهای درونی ام سالیان سال است که در شاهراه منتهی به عمل هنوز در حال گذر
هستند. البته با سرعت ۰ آرزو درسال..............
حقیقت هم عالمی دارد.
+ ع.ر.ش |
.................
دیشب خواب را در گذر از چشمانم می دیدم باری به درونشان نمی خزید!!!! اکنون می فهمم مغز فرتوتم با هر شوکی که ناشی از عصبانیت است چگونه عشقبازی می کند که حتی حاضر نیست من چشمانم را بببندم.................
+ ع.ر.ش |
.............
صبح کاذب من سال هاست در توهم صبح صادق چشم انتظار فلق است. صدای کسی را نمی شنوم! کوره راه پشت سرم، خاک انبوهی از تجربیات نا موفق زندگی گذشته ام است!!نه راه پس و نه راه پیش!!! احساس می کنم روحم آماده تبلور در جسمی دیگر است........
+ ع.ر.ش |
یقین دارم......
راه بینی ام کیپ شده و اکسیژن به مغزم نمی رسد!رطوبت خون به ذهنم رسیده و نم کشیده است.
افکارم در هوا سیالند و نمی توانم آنها را جمع و جور کنم.
کاش ما هم خواب زمستانی داشتیم........
+ ع.ر.ش |
و........
امروز که این مکان را برای غنودیدن خود گزیده ام تنها لذتی که از بازآوری خاطراتم نصیبم می شود همین است......... مردن رغبت آمیز از تولد رقت بار شیرین تر است...............
+ ع.ر.ش |
................
آیینه ی تمام نمای زندگی من شیشه ی دود اندودی از خواسته های نفسانیِ من است که انگشت
شمار نقاط سفید آن،تنها مفرهایی است که جسم فرتوتم از آن اکسیژن۱ گدایی می کند!!!
+ ع.ر.ش |
انباشته دردِ سالهای سپری شده در مغزم جا خوش کرده اند و توده ای بدخیم را در سلولهای آن نوازش
می کنند!فشارهایشان سنگینی پلکهایم را غیر قابل تحمل کرده است!!!
چشمانم را می بندم.....................
+ ع.ر.ش |
تلاطم درونی ام هر از چند گاهی، طوفانی شگرف را به میان جسمم روانه می کند و موجهای آن قلبم را
وادار به تپش می کنند!دیر زمانی است که موج شکن قلبم از هم دریده!!و هر طوفان جسمم را زیر و رو می کند و روح سرگردانم را غرق در آرزوهای دست نیافته نیمه جان رها می کند!!!!!!! طوفان بعدی نزدیک است.....................
+ ع.ر.ش |
آری......
گذر زمان و فشارهای روحی و فکری، تراوشات مغزی ام را کند کرده است. و احساس می کنم درب خروجی فکرم با هر بار عق زدن مغزم لجنی می شود!!!! ای کاش من هم مثل مداد با تراش عشقبازی می کردم تا افکارم تیز تر شوند......
+ ع.ر.ش |
.............!
تعداد بالا و پایین رفتن سینه ام را می توانم با انگشتانم شماره کنم!!
راه رفتن برایم سخت است و با هر قدمی انگار که پایم را میخ کنند قدم بعدی را با مرارت بیشتری بر
می دارم!!!نوری از درونم عبور می کند و گام هایم تندتر می شوند.........................
و روحم به طرف بالا میرود و جسمی را نظاره می کند که به دره سقوط می کند!!!!
+ ع.ر.ش |
..............!
تاریخ تئاتری ترادژیک و دردآور است که
در گذر زمان و در تکرار آن از سناریویی جدید پرده برداری می کند!!!!!!!
+ ع.ر.ش |
دلم مورمور مي شود و ناخني آهنين تخته سياه قلبم را خط خطي مي كند!!!
نفسهايم با شمارششان ناقوسي مرگ بار به تمام بدنم تزريق مي كنند... احساس كرختي كالبدم روحم را مي ترساند!و عصبهاي نيمه هوشيارم از خواب مرگزاي زمستاني خود بيدار مي شوندو پيله هاي خود را مي درانند!دردناك است ولي تحمل مي كنم۱.
۱.من از بعضي صداها متنفرم
+ ع.ر.ش |
آری......
در گوشه گوشه بدن آماسیده از دردم، بیاد آوری خاطرات ،همچون چاقویی لجنی دمل های قدیمی را به
تکاپو می اندازد و شیره ای متعفن را روی پوستم جاری می کند!!!!!
تمام بدنم را دمل های چرکینی فراگرفته اند که هر کدام پژواکی از چندصباحی از عمر نامیمون سپری
شده ام هستند!!!!
و در انتظار روزی هستم که عفونت قلبم را اسیر خود کند و خونم میان مایعی لزج تقدیر شوم خود را
نظاره گر باشد............
+ ع.ر.ش |
وباز.......
خیال خام گذر از نیستی تمام هستی ام را تبدیل به نیستی کرده!
و ذهن سیال و مشوش ام را زیر سايه سنگین خود قرار داده!در گذر از این گذار ،تن خمیده ام ،تبدیل به
قوزی شده است كه عفونت شكست را در درون خود منجمد كرده است!!
+ ع.ر.ش |
امروز .........
توهم روزگار خوش آینده تنها دلیل تحمل نعش سنگین و پینه بسته ام است!
حتی فکر کردن به آن هم خون بایکوت شده ام را به تکاپو می اندازد و شریان هایم خون قرمز قلبم را
نوازش می دهند........................
فردا ...........
شریانهای دستم خون اسیر شدهام را به آسمان گسیل می دارند.................
+ ع.ر.ش |
سرمای زمستانی منفذهای خوابیده پوستم را بیدار می کند!
هرم گرم نفس های پوست از خوابیده بیدار شده ام، بدنم را داغ می کند و خواب به چشمان می دود.
شب خوش!!!!!!!!!!!!!!
و...................................................خواب سرد
+ ع.ر.ش |
و......
تمنای هر روزه ام را تو می شنوی و پاسخی جز پژواک رفتار خود نمی بینم!و نمی دانم این چه سری است که راز مگویی را که تو میدانی، پاسخی همگانی دارد......!!! و دیگر خواهشی ندارم!!!راهی بهتر پیدا کردهام!!!!!!! به همگان می گویم شاید تو چوابش را رازگونه به من بگویی!!!
+ ع.ر.ش |
........
ساعت ۱۰ شب!هوس هوای سرد، شهوت ناخواسته ی قدم زدن در خیابان تمام وجودم را فرامی گیرد...! با ذهن کپک زده ام لباس می پوشم و قدم به خیابان می گذارم!در گذر از تفکرات تهوع آورم نگاهم به نگاهی می افتد که افکارم را با اسپری مشکی خط خطی می کند!تحمل دیدن چشمانم را می سوزاند! و باد سرد اشک را در چشمانم می دواند!و شاید اسکناسی دیگر در دستان چشمان......
+ ع.ر.ش |
می فهمم......
که اکنون در درونم شوری پر پاست!صدای پایش را می شنوم!دلهره آور است مو بر تن آدمی سیخ می
شود!!!!!!چه دلهره عجیبی!چه لذتی!
رهایم کنید!!رهایم کنید!!
بگذارید شیطان درونم بیرون رود!
+ ع.ر.ش |
میدانم........... اندوه هر روزه من شریان های خون آلود جسمم را مسدود می کند، و گذر زمان خوناب آن را متعفن! بوی گند جسمم را به درون می چلاند و پوست سفیدک زده ی جسمم به روح خود هشدار می دهند! گنداب جسمم روحم را نیز غرق می کند.................
+ ع.ر.ش |
تکلف و پیچیدگیه نوشته های من گوشه ای از مغز زخم خورده و ذهن نیمه هوشیار من است که به دیو
تکنوژی سپرده امش!چه اسفناک که از دامن کاغذ رخت بر بستم و به سیاهی این دهکده پناه آورده ام!
دوست من خسته ام!گوشه و کنار من خاکستری است که به جای مانده از آتش است!
آتشی که تو را نیز سوخته است!می توانی خرسند باشی!درد من،من درد!درد من نیز هست........
+ ع.ر.ش |
و........
و می دانم تنهایم!مالیخولیای پیر جسمم که آکنده از خاکی اساطیری است دشمن ترین دوست تنهاییم
است!و سلولهای کوچکی که نمی دانم از چه کسی به ارث برده ام مرا وابسته به تنم کرده اند.
افسوس که ضعیف تر از آنم که جاذبه خاک را با جاذبه آسمان همسو کند!
روح ماتم زده ام در کنجی از قفس جسمم همچو نوزادی زانوان خود را در آغوش گرفته و در سرمای جان فرسای قلبم می لرزد..........
+ ع.ر.ش |
واما......
اقیانوس بیکران و طوفانی جسمم،روحم را از خوناب زندگی ناسور کرده است.
و جای جای پیکر خسته ام را آماج حملات شهوانی می کند!نمیدانم کجا آرامشی برای خودم پیدا کنم!
خسته تر از آنم که به خود فرصت تفکر دهم!همچون گاوی زخمی که بهر سویی شاخ های خود را گسیل
می کند و از شدت خشم و درد ناله و فریاد می زند،درونم بدنم را جر می دهد و از گلویم فریاد می کشد.
+ ع.ر.ش |
سلام و دو صد سلام!
شایدم بیشتر از روزگاری که سپری شده و سپری می شود.و جائی برای ما نمی گذارد مگر به اندازه خودمان شایدم کمتر!!!نمی دانم چرا به این صفحه روشن که گاه از سیاهم سیاه تر می شود نیز رحم نمی کنم!
به هر حال.........
+ ع.ر.ش |