تبليغاتX
خواب سرد

خواب سرد

صفحه سرد زمستانی

من از 20/12/1386

به مدت 1 ماهو 5 روز تا تاريخ 25/1/1387

نيستم.(وجود خارجي ام را در خودم و او خلاصه ميكنم)

+ ع.ر.ش |

چشم هایم را چند روزی می بندم

خالی از تصور

با دریدگی ذهن

مدتی می خواهم نیمه هوشیار باشم

شاید در خلسه و

شاید در لجن

و بعد آن معراج........

+ ع.ر.ش |

فلسفه، زندگي است

زندگي، رنج است

تنها راهِ رنج نكشيدن، برگشتن به نفس است

نه، به غريزه

يا به فطرت.

هنر، فطرت است و ذات



+ ع.ر.ش |

پيكر خسته ام چون نعشِ چند ماهه اي باد كرده است

و روحم بر سر آن گريه مي كند

«روح من گريه نكن زيرا كه اشك هايت

سرم را سوراخ كرده و مغزم تهي شده است»

بي فكري هم عذابي دردآور است.

+ ع.ر.ش |

افكارم پژواك ذهنم هستند و

و مغزم خوراك ذهن.

دير زماني است كه ذهنم نوشخوار مي كند و

افكارم مزه ي تلخي مي دهند....

گاهي هم توهمي تلخ تر...........

+ ع.ر.ش |

صفحه صفحه در حال ورق خوردنم

برگ هاي آخرم جوهريست

سياه...
سياه...

نم جوهر ديواره مغزم را پوسته پوسته كرده است
.

+ ع.ر.ش |

چند روزي است كه تصور خاكروبه هايي را

در ذهنم مرور مي كنم كه از لابه لاي لحد به روي كفنم مي ريزند...

وصدايي كه براي چشمان سياهم ياد آور

جنبش موريانه ها در فتح درختي ديگر است

حتي بوي كرم ها را نيز مي بينم.

+ ع.ر.ش |

سايه هاي سر خوردگي من مدت هاست صورتم را

كدر كرده است و حتي

با سفيد ترين كِرِمهاي دنيا نيز نتوانستم آن را سفيد كنم.....

+ ع.ر.ش |

تكرار روزمرگي ترين كارهايم

كارماي اشتباهاتيست كه عقل سخيفم

بعد از اين همه تلنگر،

توانايي شناختن و از بين بردن آن را ندارد.....


چه نسل دود اندودي.

+ ع.ر.ش |

معيارهاي خنده داري كه اكنون باتلاق زندگي من شده اند

روز روز،عمر مرا مي بلعند.....

و در گيرو دار دست و پا زدن در آنها

تمام بدنم درونشان مدفون مي شود

دَم نمي زنم كه شُشهايم، باتلاقي نشوند
                                           .....
                                  


+ ع.ر.ش |