افسوس زده
از خواب بپا خیز!
ببین نه با چشم
با دل.
بدران پیراهنت را
چاکهای درآلودات را فریاد بزن
بی حصار.
با حنجره ات
تداعی گر ناقوس باش.
هر شب
ساعت ۲۴.
نیمه شبت را صبح کن.
طلوع کن.
+ ع.ر.ش |
سلام سپید
ای سرخ رو
ای هستی!
زمانه را به گردن می کشم
و خاک آلودش می کنم از خاک
از خودم!
می شکنم خودم را در تنهایی
تناسخ را به سخره می کشم!
و با حوا می رقصم!
به کام می کشم
هستی ام را..........
+ ع.ر.ش |
رویاهایمان خشن شده اند
سوهان زندگی هم کند شده است
از دست ما
آدم ها!
آسمان هم خیلی وقت است
بغض کرده است.
و من باز
و باز
خاک را بیشتر دوست می دارم
غرور اصالتش کفری ام می کند.
+ ع.ر.ش |
تکرار شده ام!
تناسخم را در همین جا منسوخ می کنم. تأسفم را قورت می دهم با یک لیوان آب گرم سرد بودن تنم را مومور می کند! خاطراتم سرد است و بی نمک! مثل خودم..
+ ع.ر.ش |