تفکرمان را شب به شب پیِ صیقل و پاکی آب نمکش می کنیم! و صبح به صبح می شوییمش نگاهش می کنیم و قورتش می دهیم نگاه آیینه می کنیم !!!!!!!!!!!!! بغض باید کرد و گریست! لیک لبخندی می زنیم از سر کراهت رخوت آلود جسمانی کاش داد می زدیم. شاد فریاد رسی میبود. می آمد و می بردمان.
+ ع.ر.ش |
ماتم ما را زد
باز هم
باز هم
گهگاهی می گذرم ـ بانو ـ
نمی دانی. . .
به چه حالی. . .
حال و احوالم نامیزان شده است
متمایل به چپ
می گذراندمان
زمان
را
می گویم!
ولی به چه حالی. . .
لیک
چاره ای نیست
بازهم بازدممان مزه میدهد
سیگارآلود
ولی به چه حالی
ـ بانو ـ
از دوباره شده ام!
+ ع.ر.ش |